سایه

متن مرتبط با «داستان آموزنده» در سایت سایه نوشته شده است

داستان عاشقانه

  • نیلوبلاگ

     نگاهم كرد،پنداشتم دوستم دارد،نگاهم كرد،درنگاهش هزاران عشق خواندم،نگاهم كرد،دل به او بستم،بازنگاهم كرد و ...تازه فهميدم يارو خله فقط بر و بر نگاه ميكنه...

    ادامه مطلب
  • داستان جالب از پائولوکوئیلو

  • نیلوبلاگ

     سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد … چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول ...

    ادامه مطلب
  • پسر بازیگوش – داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

  • نیلوبلاگ

     Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, “Why are you late today, Peter “My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons,” Peter answered ?”"To the headmaster?” his mother said. “Why did she send you to hi...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه پروانه

  • نیلوبلاگ

     یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.  شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد..........  ...

    ادامه مطلب
  • پول...مسئله این است!!

  • نیلوبلاگ

     معلم؛ عصبي دفتر را روي ميز كوبيد و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش را پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم كشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانيت شقيقه هايش مي زد، توي چشمان سياه و مظلوم دخترك خيره شد و داد زد: چند بار بگم مشقات رو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ي لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مريضه... ا...

    ادامه مطلب
  • یک ابتکار مدیریتی!!

  • نیلوبلاگ

     پیرمرد و مدیریت ... يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعط...

    ادامه مطلب