
نگاهم كرد،پنداشتم دوستم دارد،نگاهم كرد،درنگاهش هزاران عشق خواندم،نگاهم كرد،دل به او بستم،بازنگاهم كرد و ...تازه فهميدم يارو خله فقط بر و بر نگاه ميكنه...
ادامه مطلب
بده آن قوطي سرخاب مرا تازنم رنگ به بي رنگييِ خويش بده آن روغن تا تازه کنم چهر پژمرده زدلتنگيي خويش بده آن عطر که مشکين سازم گيسوان را و بريزم بردوش بده آن جامهي تنگم که کسان تنگ گيرند مرا در آغوش بده آن تور که عرياني را درخَمَش جلوه دو چندان بخشم هوس انگيزي و آشوبگري به سر و سينه و پستان بخشم بده آن جام که سرمست شوم به سيه بختيي خود خنده زنم روي اين چهرهي ناشادِ غمين ...
ادامه مطلب
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد … چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول ...
ادامه مطلب
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, “Why are you late today, Peter “My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons,” Peter answered ?”"To the headmaster?” his mother said. “Why did she send you to hi...
ادامه مطلب
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.......... ...
ادامه مطلب
معلم؛ عصبي دفتر را روي ميز كوبيد و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش را پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم كشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانيت شقيقه هايش مي زد، توي چشمان سياه و مظلوم دخترك خيره شد و داد زد: چند بار بگم مشقات رو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ي لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مريضه... ا...
ادامه مطلب